نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود؟ که دمی چند در اینجا گذراند این منم خسته در این کلبه دلتنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه خویشم یا رب روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:11 توسط پارسا |