تبليغاتX
سایه عشق - اگر..

 

 

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان

در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود
اگر ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم ..

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط پارسا |