سکوت پرهیاهوی اطاقم.. بوی نامه های مونده روی میزم.. نقاشی های پوچ و بی معنی ام.. لبخندهای کوتاه و گریه های طولانی ام.. همه اینها خاطره های تلخ با تو بودن رو به یادم میارن خسته ام .. خسته ام از باور کردن حرفات خسته ام از با تو بودن خسته ام از این فضای پر از دروغ خیلی میخواستم بهت بگم عاشقت نیستم ولی می ترسیدم دلت بشکنه نمیخواستم دلت رو بشکنم از شکستن دل متنفرم حتی به قیمت زندگیم ولی تو با سنگدلی دلمو شکستی خوشحالم که این تو بودی که جازدی آرزوم بود زودتر این خبر رو بشنوم فکر میکردم خوشحال میشم ولی خوب دله دیگه چیکارش میشه کرد فکرمیکنم شکسته .. 
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:31 توسط پارسا |