تبليغاتX
سایه عشق

سلام به همه دوستان
شرمنده که چند وقتی نتونستم بیام
الانم فقط اومدم آپ کنم برم شرمنده که پیش همتون نمیتونم بیام
ولی چند روز دیگه مشکلاتم حل بشه میام
حالا این داستانو داشته باشین تا بعد
 
چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند.که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیّه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند دیگر چاره ای نیست؛ شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.
اما قورباغه های دیگر دائماً به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمیتوانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بلاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت؛ او پس از مدتی مرد.
امّا قورباغه ی دیگر با حدّاکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش میکرد.
بقیّه ی قرباغه ها فریاد میزدند "دست از تلاش بردار"، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بلاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیّه ی قورباغه ها از او پرسیدند: "مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟"
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدّت فکر میکرده که دیگران او را تشویق میکنند...
 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:27 توسط پارسا |