در کنار جاده عشق بايک بغل ياس منتظرت مي مانم دلواپسي هايم را به شب مي بندم قاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم ترنم صدايت وجودم را ازعشق سرشار مي کند ديگر از نامردي ها خسته ام و زير سکوت قلبهاي آهني مي شکنم من تو را و يادت را همچو مرواريدي گرانبها در صدف امن و امان قلبم جاي ميدهم تا از گزند فراموشي در امان باشد .. 
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط پارسا |
باورم نمیشه دستات تو ی دست من نباشه
رو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشه تو همونی که می گفتی تو دنیاهیچکی مثل من نمیشه تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ... این روزها کمتر مسیرم به سمت دلم می خوره اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم مسیری که بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند این روزها که بیشتر شب است تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم و هنوز سوزی را حس می کنم سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد: که چرا رفتی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:32 توسط پارسا |
سلام
این دل نوشته رو تقدیم می کنم به کسی که خودش می دونه ... از دنیا سیرم و از زندگی خسته ولی تنها یک چیز مرا نگاه داشته است و آنهم چیزی نیست جز شقایق قلبم جز تو یار مهربانم در روزگاری که تمامش شده نیرنگ و نیرنگ و نیرنگ در زمانه ای که اگر دیگران را نکشی زنده نخواهی ماند اگر رک و رو راست صحبت کنی تو را بی فرهنگ و عقب مانده میدانند و همیشه باید به لفافه سخن گفت در جایی که اگر چه از دانش و خرد فرزانه باشی ولی لباست کهنه و مندرس باشد تو را دیوانه می دانند در جامعه ای که همه چیزش شده ظواهر دنیا و بوی زندگی از آن به مشام نمی رسد دیگه به چه چیزش میشه دل بست جز تو و خدا می داند که اگر تو نبودی محال بود که حتی یک لحظه در اینجا بمانم می گریختم و دور می شدم تا بوی گند مردمان به ظاهر انسان را حس نکنم پس فقط به خاطر تو می مانم چون تا ........... هست زندگی باید کرد .. 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 17:21 توسط پارسا |
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده سرگردان بود شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود؟ که دمی چند در اینجا گذراند این منم خسته در این کلبه دلتنگ جسم درمانده ام از روح جداست من اگر سایه خویشم یا رب روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:11 توسط پارسا |
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود اگر همه ثروت داشتند 
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي !
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود نزديک تر بوديم، همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگي بي ارزشترين کالا بود
اگر ترس نبود،زيبايي نبود و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم ..
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط پارسا |